جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠ - غزل ٣٦١ در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
معشوقا! به مشاهده جمال و چشمان مستت، مِىْ پرست شدم، و چون از ديدارت محروم گشتم، خواب از ديدگانم برفت، و شب و روزم يكى شد، و در هجرت بيمار، و چون شمع، سوزان و گريان گرديدم تا به نابودى گراييدم.
در جايى مى گويد:
|
نماز شام غريبان چو گريه آغازم |
به مويههاى غريبانه قصّه پردازم |
|
|
به يادِ يار و ديار آنچنان بگريم زار |
كه از جهان، ره و رسم سفر براندازم[١] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
در هجر توگر چشم مرا آب نمانَد |
گو خونِ جگر ريز، كه معذور نمانده است |
|
|
حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده |
ماتم زده را داعيه سور نمانده است[٢] |
|
|
در ميان آب و آتش، همچنان سرگرم توست |
اين دلِ زارِ نزارِ اشكبارانم چو شمع |
|
اى دوست! چون شمع در ميان آب ديده و آتش درونى عشقت قرار گرفتهام و به ضعف و ناتوانى مى گرايم؛ با اين همه، دلْ مشغولِ توام و نمى توانم از عشقت دست كشم.
در جايى مى گويد:
|
پروانه را، ز شمع بُوَد سوز دل، ولى |
بى شمعِ عارضِ تو، دلم را بود گداز |
|
|
هر دم به خون ديده چه حاصل وضو، چو نيست |
بى طاقِ ابروىِ تو، نماز مرا جواز[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٦، ص ٢٣٨.