جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤١ - غزل ٣٨٠ به سحر چشم تواى لعبت خجسته خصال
خواجه در اين غزل پس از بيست و دو قَسَم به اسماء و صفات جمال و كمال محبوب، به بيان بيت ختم پرداخته و اظهار اخلاص به او نموده و گفته:
|
كه بىرضاى تو حافظگر التفات كند |
به عمر باز نماند چه جاى مال و منال |
|
مىگويد:
|
به سِحْرِ چشم تواى لُعبت خجسته خصال! |
به رمز خطّ تواى آيت همايون فال! |
|
اى محبوبى كه داراى كمالات و صفات برجسته مى باشى، قَسَم به چشمان و تجلّيات اسماء و صفات و جذبه جمالت، كه عاشقانت را سحر، و فريفته خود نموده اى واى سمبل نيك بختى قسم به رمزى كه در تجلّيات جمال با طراوت و تازهات دارى.
|
به نوش لعل تواى آب زندگانى من! |
به رنگ و بوى تواى نوبهار حسن و جمال! |
|
و قَسَم به آن آب حياتى كه از لب لعل تو نوشيده و زندگى تازه مى يابم، و به برافروختگى و عطر جمال و اسماء و صفاتت كه در حسن همواره در طراوت و تازگى هستى.
|
بدان صحيفه عارض كه گشت گلشن چشم |
بدان حديقه بينش كه شد مقام خيال |
|
و قسم به مظاهر جمالت كه نشان دهنده اسماء و صفات تواند و گلشن چشم