جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٢ - غزل ٣٨٠ به سحر چشم تواى لعبت خجسته خصال
ظاهرم گشته اند و تو را نشان دهنده اند به جمال و كمال. و بدان باغستان بينشت كه به عالَم بىآنكه جداى از آنها باشى مى نگرى و مظاهر را به خود مشغول ساخته اى و در عالَم خيال همه تو را مى جويند.
|
بدان عقيق كه ما راست مهر خاتم جان |
بدان گهر كه شما راست درّ درج مقال |
|
و قسم به آن لبهاى عقيقى و تجلّيات اسمائى و صفاتى حيات بخشت، كه جان ما را زنده مى سازد، و بدان گوهر گفتار و كلماتى كه به «إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»[١]: (بدرستى كه وقتى اراده [ايجاد] چيزى را نموديم، گفتارمان اين است كه بدو مى گوييم موجود شو، آنگاه موجود مى شود.) دُرّ درج مقال خود قرار داده اى و هر امرى كه اراده تو بدان تعلّق گرفته ايجاد مى كنى.
|
به طيب خلق تو و نفحه شمامه گل |
به بوى زلف تو و نكهت نسيم شمال |
|
و قسم به خلق كريم و صفات جمالىات و نفحاتى كه از ناحيه ملكوت و گُل رُخسار عالَم به ما مى رسد، و بدان عطرى كه از طريق جمال و كمال ظاهرى مظاهرت استشمام مى شود، و آن پرتوى از تجليات اسمائى و صفاتى توست، و به بويى كه نسيم شمال از جانب رحمت رحيميّهات به عاشقانت مى آورد.
|
به جلوههاى تو و شيوههاى رفتن كبك |
به عشوههاى تو و غمزههاى چشم غزال |
|
وقسم به جلوه هايى كه براى عشّاق وفريفتگان جمالت دارى، و به آن طريقه اى كه با دلدادگان محروم از ديدارت رفتار مى كنى، و با بىاعتنايى به آنها مى گذرى، و به عشوه ونازى كه با آنان دارى وچون آهو به گوشه چشم به ايشان مى نگرى وتند مى روى.
[١]- نحل: ٤٠.