جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٩ - غزل ٣٧٨ هر نكته اى كه گفتم در وصف آن شمايل
قدم بر دارم؛ كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[١]: (پس استوار و مستقيم، روى و تمام وجود خويش را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن نوآفرينى فرمود.) آن را آسان مى شمردم، و ندانستم كه عشق و رندى، از همه چيز گذشتن مى خواهد، و بايد جان به پيشگاهش تسليم نمود؛ لذا «جانم بسوخت آخر در كسب اين فضائل».
به گفته خواجه در جايى:
|
چو عاشق مى شدم، گفتم كه بُردم گوهر مقصود |
ندانستم كه اين دريا، چه موج بيكران دارد |
|
|
خدا را، داد من بستان از او، اى شحنه مجلس |
كه مِىْ با ديگران خورده است و با من سرگران دارد |
|
|
چه عذر از بخت خود گويم، كه آن عيّار شهر آشوب |
به تلخى كُشت حافظ را و شكّر در دهان دارد[٢] |
|
و در جايى تقاضاى استعانت از او براى رسيدن به مقصود كرده و مى گويد:
|
ألا يا أيُّها السّاقى! أدِرْ كَأْساً وَناوِلْها |
كه عشق آسان نمود اوّل، ولى افتاد مشكلها |
|
|
به بوى نافه اى كآخر صبا ز آن طرّه بگشايد |
ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
گفتم كه كِىْ ببخشى بر جان ناتوانم |
گفت آن زمان كه نبود جان در ميانه حائل |
|
[١]- روم: ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٨، ص ١٢٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١، ص ٣٨.