جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣١ - غزل ٣٧٨ هر نكته اى كه گفتم در وصف آن شمايل
كه گفت: «سُبْحانَ ما أعْظَمَ شَأْنى!»،[١] نه دعواى الهيّت كرده، بل دعوى نفى انيّت خود و اثبات غير خود كرده است، و هو المطلوب.»[٢]
|
دردا كه بر در خود بارم نداد دلبر |
چندانكه از جوانب انگيختم وسائل |
|
به جهت دست يافتن به قرب دوست، آنچه بايد انجام دهم، بجا آوردم و كوشش خود را نمودم؛ ولى افسوس! كه به خويش راهم نداد. معلومم نگشت چه حجاب و مانعى ميان من و اوست كه بايد به هجران گرفتار باشم.
به گفته خواجه در جايى:
|
كارم ز دور چرخ به سامان نمى رسد |
خون شد دلم ز درد و به درمان نمى رسد |
|
|
در آرزوت گشته دلم زار و ناتوان |
آوخ! كه آرزوى من آسان نمى رسد |
|
|
حافظ! صبور باش، كه در راه عاشقى |
هركس كه جان نداد، به جانان نمى رسد[٣] |
|
|
در عين گوشه گيرى بودم چو چشم مستت |
اكنون شدم چو مستان بر ابروى تو مائل |
|
كنايه از اينكه: در انزوا بسر مى بردم و چون چشم مستت بىاعتناء بجز تو بودم، و چون جذبه جمالت مرا از انزوا بيرون آورد، كشته شدن به شمشير ابروانت را مايلم، و به فناى در پيشگاهت اشتياق دارم؛ ولى:
|
رَهِ خلاص كجا باشد آن غريقى را |
كه سيل محنت عشقش ز پيش وپس باشد |
|
|
چه حاجت است به شمشير، قتلِ عاشق را |
كه نيم جانِ مرا، يك كرشمه بس باشد[٤] |
|
[١]- پاك و منزّهم! چه بزرگ است شأن و مقامم!
[٢] - اوصاف الاشراف، ص ١٥٨- ١٦٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤١، ص ١٩٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٢، ص ٢٠٣.