جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٢ - غزل ٢٣ بيا كه قصر امل، سخت سست بنياد است
درود و رحمت خدا بر او و خاندانش باد!- هرگز در باره چيزى كه گذشته بود نمى فرمود: اى كاش: غير آن مىشد.)
|
نشانِ مِهر و وفا نيست در تبّسمِ گل |
بنال بلبل بىدل، كه جاى فرياد است |
|
اى سالك! به حالات، مكاشفات و كمالات خود دل نبند واى عارف! به تجلّيات پراكنده دوست كه دوام ندارد دل خوش مكن؛ زيرا مشاهداتى كه در پىاش وصال، و حالى كه بعد از آن مقام نباشد، اشك ريختن و ناليدن بر آن سزاوارتر است.
و ممكن است بخواهد بگويد: اگر روزى حضرت محبوب به خود راهت داد و وصالت حاصل شد، بدان دل خوش مكن؛: زيرا ممكن است باز هجرانى را در پى داشته باشى، پس همان گونه كه در ايّام فراق مى ناليدى، چون ديدارت حاصل شد باز بنال. در جايى مى گويد:
|
بلبلى، برگِ گلى خوش رنگ در منقار داشت |
واندر آن برگ و نوا خوش نالههاى زار داشت |
|
|
گفتمش: در عين وصل، اين ناله و فرياد چيست؟ |
گفت: ما را، جلوه معشوق، در اين كار داشت |
|
|
يار اگر ننشست با ما، نيست جاى اعتراض |
پادشاه كامران بود، از گدايان عار داشت |
|
|
در نمى گيرد نياز وعجزِ ما با حُسن دوست |
خرّم آن كز نازنينان، بختِ برخوردارداشت[١] |
|
|
حسد چه مى برى اى سست نظم، بر حافظ |
قبولِ خاطر و لطف سخن، خدا داد است |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٠، ص ٩٠.