جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٩ - غزل ١٠ رونق عهد شباب است دگر بستان را
|
غلام هِمّت آنم كه زير چرخِ كبود |
ز هرچه رنگِ تعلّق پذيرد، آزاد است |
|
|
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب |
سروشِ عالَم غيبم، چه مژده ها داده است: |
|
|
كه اى بلند نظر، شاهبازِ سدره نشين! |
نشيمنِ تو، نه اين كُنج محنت آباد است |
|
|
تو را ز كنگره عرش مى زنند صفير |
ندانمت كه در اين دامگه، چه افتاده است؟[١] |
|
و ممكن است خطابش به محبوب باشد و بخواهد بگويد: من آمادگى آن را يافتهام كه فانىام سازى تا از حجاب بدر آيم و رخسارت را مشاهده نمايم. به گفته خواجه در جايى:
|
روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير |
پيش شمع آتش پروانه به جان گو درگير |
|
|
در لب تشنه من بين و مدار آب دريغ |
بر سر كُشته خويش آى و ز خاكش برگير[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
حجاب چهره جان مى شود غبار تنم |
خوشا دمى كه از اين چهره پرده بر فكنم! |
|
|
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار |
كه با وجود تو، كس نشنود ز من كه منم[٣] |
|
آرى، بشر ناچار از اين زندان نجات پيدا خواهد كرد، ولى تا فرصتى دارد بايد بكوشد پيش از مرگ طبيعى، حجابهاى عالم طبع را كنار زده و به فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٤]: (همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريد.) راه يابد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣، ص ٥٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٦، ص ٢٣٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.
[٤] - روم: ٣٠.