جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٨ - غزل ٦ اگرآن ترك شيرازى، به دست آرد دل ما را
كردى كه حافظ آنچنان كه من مى خواهم نيست. چنين سخنى سزاوار آن لب شيرين است، اگرچه به كام من تلخ مى آيد؛ ليكن از آن خرسندم زيرا تا خود بين هستم شايسته پيشگاهت نمى باشم. به گفته خواجه در جايى:
|
هركه آئينه صافى نشد از زنگِ هوا |
ديدهاش قابلِ رخساره حكمت نبود |
|
|
خيره آن ديده! كه آبش نبرد آتشِ عشق |
تيره آن دل! كه در او نورِ مودّت نبود |
|
|
چون طهارت نبود، كعبه و بُتخانه يكى است |
نبود خير در آن خانه، كه عصمت نبود[١] |
|
|
غزل گفتى و دُر سُفتى، بيا خوشتر بخوان حافظ! |
كه بر نظم تو افشاند، فلك، عِقْدِ ثُريّا را |
|
آرى، خواجه در غزليّاتش حقيقتاً دُرّ سفته و زيبايى لفظ و معنى را در هم آميخته صله و پاداشى براى نظم او جز عقد ثريّا (مجموعه ستاره هايى كه مانند گردن بند ديده مى شوند) نمىتوان قائل شد (اشاره به عظمت ابيات اوست) افسوس كه دست ما به آن نمى رسد تا نثارش كنيم! به گفته خواجه در ابيات ذيل:
|
چو حافظ ماجراىِ عشقبازى |
نمىگويد كسى بر وَجْهِ احْسَن[٢] |
|
|
حافظ! از آب زندگى، شعر تو داد شربتم |
ترك طبيعت كن بيا، نُسخه شربتم بخوان[٣] |
|
|
حافظ! اگرچه در سخن، خازنِ گنجِ حكمت است |
از غم روزگار دون، طبع سخن گذار كو[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٥، ص ١٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٨، ص ٣٤٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٩، ص ٣٦١.