جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٤ - غزل ٤ ساقى! به نور باده، برافروز جام ما
|
ساقيا! عشرتِ امروز به فردا مفكن |
يا ز ديوان قضا، خطِّ امانى به من آر[١] |
|
روزى خواهد آمد كه بر اثر عنايتهايى كه به ما خواهد نمود، به فنايمان دست زده جز او باقى نخواهد ماند و فريادِ: «لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ؟ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ»[٢]: (امروز مُلك و سلطنت از آنِ كيست؟ از آنِ خداوند يكتاى چيره.) سر خواهد داد.
|
بگرفت همچو لاله دلم در هواىِ سَرْو |
اى مرغِ بخت! كى شوى آخر تو رامِ ما |
|
اى مرغ بخت و لطيفه ربّانىام! تا كِىْ خونين دل و گرفته باشم و سَرْوِ قامت محبوبم به من عنايتى نداشته و دلم در هواى ديدن سروِ قامت و رخسارش به ناراحتى گراييده باشد؟ بيا و مرا از هجران رهايى بخش. در جايى مى گويد:
|
بخت، از دهانِ يار نشانم نمى دهد |
دولت، خبر ز رازِ نهانم نمى دهد |
|
|
مُردم ز انتظار و در اين پرده، راه نيست |
يا هست و، پرده دار نشانم نمى دهد[٣] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: دل من در لباس بشريّت به تنگ آمده، مرغ بخت كى يار من خواهد شد تا از خرقه عالَم طبع تهى گردم و به سر كوى او پرواز كنم؟ در جايى مى گويد:
|
كارم ز دورِچرخ به سامان نمى رسد |
خون شددلم زدردوبه درمان نمى رسد |
|
|
در آرزوت، گشته دلم زار و ناتوان |
آوخ! كه آرزوى من آسان نمى رسد |
|
|
يعقوب را دو ديده زحسرت سفيد شد |
و آوازه اى ز مصر به كنعان نمى رسد[٤] |
|
|
درياىِ اخضر فَلَك و كِشتىِ هلال |
هستند غرقِ نعمت حاجى قوامِ ما |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٣، ص ٢٢٩.
[٢] - غافر: ١٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٥. ص ١٢٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٠، ص ١٧٥.