جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥١ - غزل ٤ ساقى! به نور باده، برافروز جام ما
محبّتت علاقمند گشته ... اى آرزوى دل مشتاقان! واى نهايت اميد دوستداران!) اين ماييم كه عاشقان اوييم و به زندگى ابدى راه يافتهايم «ثبت است بر جريده عالم، دوامِ ما».
چرا ثبت نباشد دوام آنكه خطابِ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا»[١]: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد!) را شنيده و استجابت الهى و رسولش را كه: «اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ»[٢]:
( [دعوت] خدا و رسول را پذيرا باشيد.) نموده و به حيات ابدىِ «لِما يُحْيِيكُمْ»[٣]:
(براى آنچه زندگانى شما در آن است.) راه يافته است. به گفته خواجه در جايى:
|
مرا مِىْ دگر باره از دست بُرد |
به من باز آورد مى، دستبُرد |
|
|
چنان زندگانى كن اندر جهان |
كه چون مُرده باشى، نگويند مرد |
|
|
شود مستِ وحدت ز جام الَست |
هرآن كو چو حافظ، مِى صاف خورد[٤] |
|
|
مستى به چشم شاهد دلبند ما خوش است |
ز آن رو سپرده اند به مستى، زمامِ ما |
|
محبوب و معشوق حقيقى، عشق ما را به خود، دوست مى داشته كه در ازل زمام ما را به مستى در محبتش سپرده كه:
٣١
«ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادَتِهِ، وَ بَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[٥]: (سپس آنها را در طريق اراده خويش روان گردانيده، و در راه محبت و دوستى به خود برانگيخت.) در جايى مى گويد:
|
سالها دل طلب جام جم از ما مى كرد |
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنّا مى كرد |
|
|
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود |
طلب از گمشدگان لب دريا مى كرد[٦] |
|
و چون خواست او را بشناسيم، جمال دلارايش را آشكار ساخته كه:
٣٢
«كُنْتُ كَنْزاً
[١] ( ١، ٢، ٣) انفال: ٢٤.
[٢] ( ١، ٢، ٣) انفال: ٢٤.
[٣] ( ١، ٢، ٣) انفال: ٢٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.
[٥] - صحيفه سجاديّه ٧، دعاى ١.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٥، ص ١٧١.