جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٠ - غزل ٤ ساقى! به نور باده، برافروز جام ما
|
نكته دلكش بگويم، خالِ آن مَهْ رُوببين |
عقل و جان را بسته زنجيرِ آن گيسو ببين |
|
|
عيبِ دل كردم كه وحشى طبع و هر جايى مباش |
گفت: چشمِ نيمْ مَسْتْ و غَنْجِ آن آهو ببين |
|
|
لرزه بر اعضاى مهر از رشك آن مَهْ رُو نگر |
نافه را خون در جگر، زآن زلف عنبر بو ببين[١] |
|
و يا بخواهد بگويد: تجلّيات اسماء و صفاتى و منزلت واحديّت دوست تا هنگامى در نظر ما جلوه داشت، كه به مقام لا اسمى و رسمى و احديّت راه پيدا نكرده بوديم و چون به آن دست يافتيم، ديگر به مقام واحديّتمان توجّه نخواهيم نمود. به گفته خواجه در جايى:
|
يارم چو قدح به دست گيرد |
بازارِ بُتان شكست گيرد |
|
|
در بحر فتادهام چو ماهى |
تا يار مرا به شست گيرد[٢] |
|
|
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق |
ثبت است بر جريده عالم، دوامِ ما |
|
زندگى ابدى و حيات سرمدى را كسى مى تواند از آنِ خود سازد كه دلش به عشق و محبّت دوست زنده گردد؛ كه:
٢٩
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنْ ... فَرَّغْتَ فُؤادَهُ لِحُبِّكَ.»
[٣]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه ... دلشان را براى محبّتت [از هر چيز غير خود] فارغ ساختى.- نيز:
٣٠
«ألّلهُمَّ! اجْعَلْنا مِمَّنْ ... قُلُوبُهمْ مُتَعَلِّقَةٌ [مُعَلَّقَةٌ] بِمَحَبَّتِكَ ... يا مُنى قُلُوبِ المُشْتاقينَ! ويا غايَةَ آمالِ المُحِبّينَ!»
[٤]: (خدايا! ما را از آنانى قرار ده كه ... دلهايشان به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٩، ص ٣٥٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٤، ص ٢١٧.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٤] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨ و ١٤٩.