جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩٢
|
مجوى عيشِ خوش از دورِ واژگونِ سپهر |
كه صافِ اين سَرِخُم، جمله دُردى آميز است |
|
اى خواجه! حال كه سپهر واژگون بر عاشقانِ يار سخت گرفته و به خونشان تشنه است، عيش و خوشى را ازآن توقّع مدار، زيرا مصائب و ناگواريهاى آن اهل كمال را از سيرشان بازمى دارد و نمى گذارد با محبوب خويش در عيش و عشرت به سربرند.
و ممكن است بخواهد بگويد: دنيا، جاى خوشى نيست؛ كه:
٤٨٥
«ألدُّنْيا دارُ المِحَنِ.»
[١]: (دنيا، خانه و محلّ گرفتاريها و امتحانهاست.- نيز:
٤٨٦
«ألدُّنْيا مَحَلُّ الآفاتِ.»
[٢]:
(دنيا، محلّ و جايگاه آفتها و آسيبهاست.- همچنين:
٤٨٧
«ألدُّنْيا مَليئَةٌ بِالمَصائِبِ، طارِقَةُ الفَجائِعِ وَالنَّوائِبِ.»
[٣]: (دنيا، آكنده از مصائب و بلايا، و پيوسته با پيشامدهاى ناگوار و گرفتاريهايش [در] مىكوبد.)، و خوشيهاى آن آميخته با مصائب و ابتلائات است؛ كه:
٤٨٨
«إنَّ لِلدُّنْيا مَعَ كُلّ شَرْبَةٍ شَرَقاً، وَمَع كُلّ أكْلَةٍ غُصَصاً ..»
[٤]: (بدرستى كه براى دنيا با هر جرعه و لقمه اى گلوديرى است ...)؛ لذا مى گويد:
|
سپهرِ بر شده، پَرْويزَنى است خون افشان |
كه قطرهاش سَرِ كسرى و تاجِ پرويز است |
|
اى خواجه! فلكِ گردون چون غربالى است كه خون از آن مى چكد، هر قطرهاش نشانگر كشته شدن فردى چون كسرى و خسرو پرويز است، پس اگر با تو ستم كند، جاى تعجّب نيست. در جايى مى گويد:
|
سَرِفتنه دارد دگر روزگار |
من و مستى و فتنه چشم يار |
|
|
همى ماندم از دور گردون شگفت |
ولى نيست بر وى مجال گرفت |
|
|
بسى در جهان ديده گردونِ پير |
سرافراز شاهانِ صاحبْ سرير |
|
[١] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٦.
[٢] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٦.
[٣] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٦.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٩.