جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩١
|
صفاى خلوت خاطر ازآن شمعِ چِگِلْ بينم |
فروغِ چشم و نوردل ازآن ماهِ خُتَن دارم |
|
|
به كام و آرزوى دل، چودارم خلوتى حاصل |
چه باك از خُبث بدگويان ميان انجمن دارم |
|
|
خدا رااى رقيب! امشب زمانى ديده برهم نِهْ |
كه من با لعل خاموشش نهانى صد سخن دارم[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
ز رنگِ باده بشوييد خرقه ها از اشك |
كه موسمِ ورع و روزگارِ پرهيز است |
|
اى خواجه! و يااى هم طريقان! آن گونه كه زاهد از ترس آتش جهنّم مى گريد، شما نيز در ظاهر از شوق ديدار يار اشك بريزيد، تا شما را چون خود پندارند و از تهمت ميخوارى و محبّت و عشق ورزى به محبوب بركنار دانند؛ زيرا: «موسم ورع و روزگار پرهيز است.». در جايى مى گويد:
|
چنگ خميده قامت مى خواندت به عشرت |
بشنو كه پند پيران هيچت زيان ندارد |
|
|
گر خود رقيب شمع است، احوال ازاو بپوشان |
كآن شوخِ سربريده، بندِ زبان ندارد |
|
|
اى دل! طريق رندى از محتسب بياموز |
مست است و در حق او، كس اين گمان ندارد[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٤، ص ٣٢٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٢، ص ١٣٦.