جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٠ - غزل ٥٨ ما را ز خيال تو، چه پرواى شراب است
از بيت سوّم و يازدهم اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه را وصالى بوده، محروم ازآن گشته، با بيانات مختلف خود، در مقام اظهار اشتياق به ديدار دوباره محبوب برآمده، مىگويد:
|
ما را زخيالِ توچه پرواىِ شراب است |
خُم گو سَرِ خودگير، كه خُمخانه خراب است |
|
زاهدا! تو براى رسيدن به شراب بهشتى، بندگى خود را به دوست انجام مىدهى، و ما عاشقان او براى ديدارش. به خُم شرابى كه تو طالب آن مى باشى، بگو: خود را بر فريفتگان حضرت محبوب ارائه مده؛ زيرا خيال مشاهده محبوبشان چنان مست و خرابشان نموده كه به غير او (هرچه باشد) عنايتى ندارند؛ كه:
٤٦١
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى، فَأنْتَ لا غَيْرُكَ مُرادى، وَلَكَ لا لِسِواكَ سَهَرى وَسُهادى، وَلِقآؤُكَ قُرَّةُ عَيْنى، وَوَصْلُكَ مُنى نَفْسى.»
[١]: (توجّهم [ازهمه بريده و] تنها به تو پيوسته، و ميل و رغبتم تنها به سوى تو منصرف گشته؛ پس تويى مقصودم، نه غير تو، و تنها براى توست شب بيدارى و كم خوابىام، و لقايت نور چشمم، و وصالت تنها آرزوى جانم مى باشد.)، و به گفته خواجه در جايى:
|
كسى كه حُسن رِخ دوست در نظر دارد |
محقّق است كه او حاصلِ بصر دارد |
|
|
چوخامه بر خط فرمان او، سَرِ طاعت |
نهادهايم، مگر او به تيغ بردارد |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.