جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٣ - غزل ٥٤ صحن بستان ذوق بخش وصحبت ياران خوش است
مُفْجِعَةٌ، وَمَنايا مُوجِعَةٌ، وَعِبَرٌ مُقَطّعَةٌ.»
[١]: (دنيا، گرفتاريهايى جانگذاز، و مرگهايى دردناك، و عبرتهايى جداكننده مى باشد.). و اگر خوشى درآن وجود داشته باشد هنگامى است كه بنده اى با خداى خود انس برقرار كند؛ كه:
٤١٥
«إنَّ الدُّنْيا ... دارُ عافِيَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْها، وَدارُ غِنَىً لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْها.»
[٢]: (براستى كه دنيا ... خانه عافيت است براى كسى كه ازآن پند فراگيرد، و خانه بىنيازى است براى آن كه از آن [براى آخرت] توشه گيرد.) و به گفته خواجه در جايى:
|
اوقات خوش آن بود كه با دوست بسر شد |
باقى، همه بىحاصلى و بىخبرى بود[٣] |
|
خلاصه خواجه با بيان اين بيت تأسّف بر ديدار گذشتهاش مى خورد و تمنّاى مشاهده اى ديگر از محبوب را مى نمايد. در جايى مى گويد:
|
زدست كوته خود، زيرِ بارم |
كه از بالا بلندان شرمسارم |
|
|
مگر زنجيرِ مويى گيردم دست |
و گرنه، سر به شيدايى برآرم |
|
|
مكن عيبم به خون خوردن دراين دشت |
كه كارآموزِ آهوى تتارم |
|
|
تو از خاكم نخواهى برگرفتن |
به جاى اشك اگر گوهر ببارم[٤] |
|
|
اززبانِ سوسنِ آزادهام آمد به گوش: |
كاندراين ديرِ كهن، حالِ سبكباران خوش است |
|
با مشاهده گل سوسن كه در لطافت و آزادگى و راست قامتى و سبكبارى كم نظير است، دريافتم تعلّقات و دلبستگى اين سرا مرا مبتلا به هجران نموده. بايد آزادگى ازآن را اختيار كنم تا همواره از ديدار حضرت معشوق برخوردار باشم؛ كه:
٤١٦
«ظَفَرَ بِفَرْحَةِ البُشْرى، مَنْ أعْرَضَ عَنْ
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الدّنيا، ص ١٠٧.
[٢] - نهج البلاغة، از حكمت ١٣١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٥، ص ٢١٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٩، ص ٣٠٩.