جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣ - غزل ٣ دل مى رود ز دستم، صاحبدلان! خدا را
قالَ: أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ، خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ، وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ، قالَ: فَاخْرُجْ مِنْها، فَإِنَّكَ رَجِيمٌ»[١]: (فرمود: اى ابليس! چه چيزى از سجده نمودنت براى آنچه خود با دو دست [جلال و جمال] خويش آفريدم، مانع شد؟ آيا گردنكشى نمودى يا از عالين و برتران [فرشتگان خاصّ] بودى؟ عرض كرد: من بهتر از اويم، مرا از آتش آفريدى و او را از خاك پديد آوردى.
فرمود: پس از بهشت [برزخى] بيرون شو، بدرستى كه تو مطرود و رانده شده هستى.)] و از غيرت اوست كه مى خواهد همه در مقابلش خاضع باشند؛ كه:
٢١
«يا مَنْ عَنَتِ الوُجُوهُ لِهَيْبَتِهِ، وَخَضَعَتِ الرِّقابُ لعَظَمَتِهِ، وَوَجِلَتِ القُلُوبُ مِنْ خيفَتِهِ!.»
[٢]: (اى كسى كه رُويها [موجودات] در برابر هيبت و شكوهت خاضع و ذليل، و گردنها [ى آنها] در برابر عظمت و بزرگىات افتاده و فروتن، و دلها [ى آنها] از بيم و هراست، ترسان و لرزان است!)
|
گر مطربِ حريفان، اين پارسى بخواند |
در رقص و حالت آرَد رندانِ با صفا را |
|
اگر اين غزل پارسى مرا، مطرب و به وجود آورنده پيمانه نوشانِ شراب محبّت دوست، در مجلس انس اهل صفا بخواند، آنان را به وجد و سرور باطنى در خواهد آورد. درجايى مى گويد:
|
مطرب كجاست؟ تا همه محصولِ زُهد وعلم |
در كار بانگِ بَرْبَط و آوازِ نِىْ كنم |
|
|
از قال و قيل مدرسه، حالى دلم گرفت |
يك چند نيز، خدمتِ معشوق و مِىْ كنم[٣] |
|
|
تركانِ پارسىگو، بخشندگانِ عمرند |
ساقى! بشارتى دِهْ پيرانِ پارسا را |
|
ممكن است مراد خواجه از «تركان پارسىگو» استادش باشد و بخواهد علاوه بر.
[١] - ص: ٧٥ تا ٧٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٤٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٠، ص ٢٩٦.