جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٤ - غزل ٥٢ خوشتر ز عيش و صحبت باغ و بهارچيست
از بيت سوّم اين غزل ظاهر مى شود خواجه را وصالى بوده، سپس به فراق مبتلا شده، با بيانات شيوايش در مقام اظهار اشتياق و تمنّاى ديدار دوباره حضرت محبوب بوده و مى گويد:
|
خوشتر زعيش و صُحبتِ باغ و بهار چيست؟ |
ساقى كجاست؟ گو: سببِ انتظار چيست؟ |
|
آرى، در فصل بهار عيشى بالاتر ازاين نمى باشد كه بندگان حضرت محبوب از تماشاى مظاهر عالم وجود، كه با طراوت و جلوه اى خاصّ خود نمايى دارند، بهرهمند گردند و نشاطى روحى بگيرند. خواجه هم مى گويد: «خوشتر زعيش و صُحبتِ باغ و بهار چيست؟»؛ امّا سخن من اين است: دراين فصل كه مى توان بهره كامل معنوى را از ملكوت مظاهر گرفت؛ «ساقى كجاست؟ گو: سببِ انتظار چيست؟» نمىدانم چرا عاشق خود را بارديگر از وصالش برخوردار نمى نمايد؟ به گفته خواجه در جايى:
|
منم غريبِ ديار و تويى غريب نواز |
دمى به حالِ غريبِ ديارِ خود پرداز |
|
|
به هركمند كه خواهى، بگير و بازم بند |
به شرط آنكه، زكارم نظر نگيرى باز |
|
|
دلا! منال زشامى كه صبح درپى اوست |
كه نيش و نوش به هم باشد و نشيب و فراز[١] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.