جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١ - غزل ٣ دل مى رود ز دستم، صاحبدلان! خدا را
|
در كوىِ نيكنامى، ما را گذر ندادند |
گر تو نمى پسندى، تغيير دِه قضا را |
|
اى زاهدى كه به زهد خود مى بالى و هوس آن دارى كه ستايشت كنند و به نيكنامىات خوانند! ما را در آن كوى راه نداده اند و هوشيارى را نمى پسنديم، سرنوشت ما را به كوى مستانِ جمال دوست قرعه زدهاند، مست آمده و مست خواهيم رفت، «گر تو نمى پسندى تغيير ده قضا را». در جايى مى گويد:
|
دلم كه مخزن اسرار بود، دستِ قضا |
درش ببست و كليدش به دلستانى داد |
|
|
برو معالجه خود كن اى نصيحت گوى! |
شراب و شاهد و ساقى كه را زيانى داد؟![١] |
|
|
آيينه سكندر، جامِ جَمْ است، بنگر |
تا بر تو عرضه دارد، احوالِ مُلك دارا |
|
اى خواجه! و يااى سالك! سزاوار است به آئينه و زندگى اسكندر ذوالقرنين نظر نمايى و چگونگى زيست و سرگذشت آن را براى خود عبرت قرار دهى و دل به اين جهان مبندى؛ كه:
١٧
«ألْمَغْبُونُ مَنْ شَغَلَ بِالدُّنيا، وَفاتَهُ حَظُّهُ مِنَ الآخِرَةِ.»
[٢]: (زيانكار كسى است كه به دنيا مشغول شده و بهره آخرتىاش را از دست داده باشد.- نيز:
١٨
«كَمْ مِنْ واثِقٍ بِالدُّنيا قَدْ فَجَعَتْهُ.»
[٣]: (چه بسيار كسى كه به دنيا اطمينان كرد و دنيا او را به مصيبت جانگداز و دردناك گرفتار نمود.).
و يا بخواهد با اين بيان بگويد: اى خواجه! هنگامى مى توانى به ملكوت عالم راه يابى، كه مظاهر را به ديده اعتبار و فنا بنگرى؛ كه: «وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»[٤]: (و اين چنين ملكوت و باطن آسمانها و زمين را به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤١، ص ١٢٩.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٧.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١١٣.
[٤] - انعام: ٧٥.