جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠ - غزل ٣ دل مى رود ز دستم، صاحبدلان! خدا را
|
اى صاحب كرامت! شكرانه سلامت |
روزى تفقّدى كن درويشِ بينوا را |
|
اى محبوبى كه صاحب كرامت و بخشش مى باشى و عوارض بشرى از مرض و فقر و ناملايمات و غيره در تو راه ندارد! به شكرانه اين منزلت، روزى باز پرسشى از فقيران درگاهت بنما و دستگيريشان بفرما و از رنج فراق آزادشان كن تا با مشاهده جمالت تمام ناهمواريهاى عالم طبيعت به كامشان شيرين آيد و با ديدنت آرامش در آنها حكم فرما گردد؛ كه: « [
١٦
إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟! وَمَاالَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟!»
[١]: ( [بارالها!] كسى كه تو را از دست داد، چه چيزى يافت؟! و آن كه تو را يافت، چه چيزى را از دست داد؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را |
نرود بىمَدَدِ لطف تو، كارى از پيش |
|
|
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن، بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش[٢] |
|
|
آسايش دو گيتى، تفسيراين دو حرف است: |
با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا |
|
آنچنان كه آسايش دو سرا براى بندگان در مروّت داشتن با دوستان و مدارا نمودن با دشمنان است، مولاى ما! تو نيز با بندگان عاشقت اين چنين باش و آنان را اگرچه خطا كارند از نظر خاصّت دور مدار، كنايه از اينكه: از هجرشان خلاصى بخش و به ديدارشان مفتخر ساز، در جايى مى گويد:
|
شكسته وار، به درگاهت آمدم، كه طبيب |
به موميايىِ لطفِ توام نشانى داد |
|
|
تنش درست و دلش شاد باد و خاطرخوش |
كه دست دادش يارىّ ناتوانى داد |
|
|
خزينه دلِ حافظ ز گوهر اسرار |
به يُمن عشقِ تو سرمايه جهانى داد[٣] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤١، ص ١٢٩.