جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٦ - غزل ٤٩ اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت
محبوبا! مرا به هجر خود مبتلا ساختى و سوختىام، امّا من آن نِيَم كه تا جان دارم از محبّتت دل بر كنم و معشوقى غير از تو را اختيار نمايم؛ كه:
٣٧٧
« [إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟! وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟! لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوّلًا.»
[١]: ( [بارالها!] كسى كه تو را از دست داد، چه چيزى يافت؟ و آن كه تو را يافت، چه چيزى را از دست داد؟ قطعاً هركس به جاى تو، به غير تو خرسند شد، نوميد گشت، و هر كه با سركشى از تو روگردان شد، زيان برد.- به گفته خواجه در جايى:
|
هرگزم مهر تو از لوحِ دل و جان نرود |
هرگز از ياد من، آن سروِ خرامان نرود |
|
|
آنچنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گرَمَ سر برود، مهر تو از جان نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد و ز سر پيمان نرود[٢] |
|
خلاصه با اين بيان بخواهد بگويد:
٣٧٨
«إلهى! اطْلُبْنى بِرَحْمَتِكَ حَتّى أصِلَ إلَيْكَ، وَاجْذِبْنى بِمَنّكَ حَتّى اقْبِلَ عَلَيْكَ.»
[٣]: (معبودا! با رحمتت مرا بخوان تا به تو واصل آيم، و با منّت و بخششت مرا به سوى خود بكش تا [با همه وجود] بر تو روى آورم.- بگويد:
|
وصال او ز عمرِ جاودان بِهْ |
خداوندا! مرا آن ده كه آن بِهْ |
|
|
به داغ بندگى مُردن دراين در |
به جان او، كه از ملك جهان بِهْ[٤] |
|
لذا مى گويد:
|
گر بايدم شدن سوى هاروتِ بابلى |
صدگونه ساحرى بكنم تا بيارمت |
|
اى دوست! من آن نِيمَ تا به وصالم نايل نسازى دست از تو بشويم، به هر طريق و.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٩، ص ٣٧٣.