جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩١ - غزل ٤٨ اى هدهد صبا! به سبا مى فرستمت
|
اى غايب از نظر! كه شدى همنشين دل |
مىگويمت دعا و ثنا مى فرستمت |
|
اى محبوبى كه غايب از ديده ظاهر مى باشى و تنها ديده دلم به تو راه دارد و همنشين آن شدهاى؛ كه:
٣٦٨
«لى خِزانَةٌ أعْظَمُ مِنْ العَرْشِ ... ألا! وَهِىَ القَلْبُ.»
[١]: (مرا گنجينه اى است بزرگتر از عرش ... هان! و آن قلب و دل است.- نيز:
٧٧٩
«ألْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ، فَلا تُسْكِنْ حَرَمَ اللَّهِ غَيْرَ اللَّهِ.»
[٢]: (قلب، حرم و پرده سراى خداونداست، پس در پرده سراى خدا غير او را جاى مده.)، از اينكه مرا به اين عنايتت برگزيدهاى، دعاگو و ثنا خوانت هستم.
|
تا مطربان زشوق مَنَت آگهى دهند |
قول و غزل به ساز و نوا مى فرستمت |
|
محبوبا! به همراه نسيمهاى طرب آورنده و نفحاتت كه گهگاهى به من مىفرستى، سوز و ناله و حالاتم را مى فرستم تا از گرفتارى خود آگاهت سازم شايد بيشتر به من عنايت داشته باشى. به گفته خواجه در جايى:
|
به عنايت نظرى كن، كه منِ دلشده را |
نرود بىمدد لطف تو كارى از پيش |
|
|
آخراى پادشهِ حُسن و ملاحت! چه شود |
گر لبِ لعل تو ريزد نمكى بر دل ريش؟ |
|
|
پرسش حال دلِ سوخته كن، بهرِ خدا |
نيست از شاه عَجَب، گر بنوازد درويش[٣] |
|
|
ساقى! بيا كه هاتف غيبم به مژده گفت: |
با دَرد صبر كن كه دوا مى فرستمت |
|
اى معشوقى كه عاشقانت را از شراب ديدارت مست مى سازى! مرا هم از.
[١] - بحار الانوار، ج ٧٠، ص ٥٩، روايت ٣٧.
[٢] - بحار الانوار، ج ٧٠، ص ٢٥، روايت ٢٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.