جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩ - غزل ٣ دل مى رود ز دستم، صاحبدلان! خدا را
بشنويم و «بَلى، شَهِدْنا» گوييم؛ كه:
١٥
«إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلَى الآثار، فَارْجِعْنى إلَيْكَ بِكِسْوَةِ الْأنْوارِ وَهِدايَةِ الْإسْتِبْصارِ، حَتّى أرْجِعَ إلَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ إلَيْكَ مِنها، مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إلَيها وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإعْتِمادِ عَلَيْها.»
[١]: (معبودا! خود امر نمودى كه به آثار و مظاهرت بازگشت نمايم، پس مرا با پوشش انوار و هدايتى كه تو را با ديده دل مشاهد كنم، به سوى خويش بازگردان، تا همان گونه كه از طريق مظاهر به سويت آمدم، از طريق آنها به پيشگاهت باز گردم، در حالى كه باطنم از نظر [استقلالى] به آنها مصون و محفوظ مانده، و همّتم از اعتماد و تكيه و بستگى بر آنها برتر باشد.)
|
در حلقه گل و مُل، خوش خواند دوش بلبل |
هاتِ الصَّبُوحَ هُبُّوا يا أيُّهَا السُّكارى![٢] |
|
بلبل، در زمان رسيدن به گل و نوشيدن شراب ديدار آن (با زبان بىزبانى)، با مستان آشامنده شرابِ شبانه و ديدار محبوب كه در صبحگاهان به خمارى مبتلا شده بودند، سخنى داشت كه شراب صبح هنگام را به پيش كشيد، و از آن براى رفع خمارى خود استفاده نماييد.
خواجه با بيان فوق مى خواهد بگويد: محبوبا! شبانگاه، به تجلّيات خود مستمان نمودى، و سحرگاهان به خمارى مبتلا گشتيم. پيمانه اى ديگر از آن به ما عنايت فرما تا از خمارى و ملالت آن محروميّت رهايى يابيم. به گفته خواجه در جايى:
|
صبح است ساقيا! قدحى پرشراب كن |
دَوْرِ فَلَك درنگ ندارد، شتاب كن |
|
|
زآن پيشتر كه عالمِ فانى شود خراب |
ما را ز جامِ باده گلگون خراب كن |
|
|
ايّام گل، چو عمر، به رفتن شتاب كرد |
ساقى! به دور باده گلگون شتاب كن[٣] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] -[ اى ساقى!] شراب بامدادى را بياور، واى مستان! بيدار شويد.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٧، ص ٣٤٧.