جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٤ - غزل ٤٦ زلف آشفته و خوى كرده و خندان لب و مست
بِرَبِّكُمْ؟!»[١] و نيز: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها.»[٢]: (و همه اسماء خود را به آدم آموخت.- همچنين: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ.»[٣]: (همان سرشت خدايى كه همه مردم را برآن آفريد، هيچ دگرگونى در آفرينش خدانيست.)؛ ولى:
|
تا نگردى آشنا، زين پرده بويى نشنوى |
گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش |
|
|
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد |
زآنكه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش |
|
|
در بساط نكته دانان، خودفروشى شرط نيست |
يا سخن دانسته گواى مرد بخرد! يا خموش[٤] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
بگذار تا به شارع ميخانه بگذريم |
كز بهر جرعه اى همه محتاج آن دريم |
|
|
روز نخست چون دم رندى زديم و عشق |
شرط آن بود كه جز رَهِ اين شيوه نسپريم |
|
|
واعظ! مكن نصيحت شوريدگان، كه ما |
با خاك كوى دوست، به فردوس ننگريم[٥] |
|
|
خنده جامِ مى و زلف گره گيرِ نگار |
اى بسا توبه كه چون توبه حافظ بشكست |
|
از بيت ختم ظاهر مى شود كه خواجه را پيش ازاين ديدار، نااميدى حاصل گشته بوده و توبه از ميگسارى و عشق ورزى به حضرتش نموده كه مى گويد: «خنده جام مىو ...» خلاصه آنكه: توبه كردم كه ديگر مى ننوشم، امّا چگونه مى توانم در برابر جمال.
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - بقره: ٣١.
[٣] - روم: ٣٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥١، ص ٢٦٦.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٠، ص ٢٩٠.