جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٣ - غزل ٤٦ زلف آشفته و خوى كرده و خندان لب و مست
نَفْس خود ديديم و «بَلى، شَهِدْنا.»[١]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتيم و بر آن استوار خواهيم بود. در جايى مى گويد:
|
برو زاهدا! خرده بر ما مگير |
كه كار خدايى نه كارى است خُرد |
|
|
مرا از ازل عشق شد سرنوشت |
قضاى نوشته نشايد سِتُرد |
|
|
شود مست وحدت زجام الْست |
هرآن كو چو حافظ مىِ صاف خورد[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
مرا مهرِ سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد |
قضاى آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد |
|
|
مرا روز ازل كارى بجز رندى نفرمودند |
هرآن قسمت كه آنجا شد، كم وافزون نخواهد شد[٣] |
|
لذا باز مى گويد:
|
آنچه او ريخت به پيمانه ما، نوشيديم |
اگر از خَمرِبهشت است وگر از باده مست |
|
اى زاهد! به ما خُرده مگير؛ زيرا آنچه امروز مى نوشيم و مشاهده مى كنيم، آن است كه در ازل نصيبمان گشته. «اگر از خمر بهشت است وگر از باده مست.»؛ كه: «أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ، لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ.»[٤]: (جويهايى از شراب، كه براى نوشندگان لذيذ و دلچسب مى باشد.- نيز: «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً.»[٥]: (و پروردگارشان شراب و نوشيدنى پاك كننده اى را به ايشان نوشانيد.- همچنين: «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ.
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٠، ص ٢٠٢.
[٤] - محمّد ٦: ١٥.
[٥] - انسان: ٢١.