جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧ - غزل ٣ دل مى رود ز دستم، صاحبدلان! خدا را
گويا خواجه را هجران به طول انجاميده، در مقام گله گذارى از محبوب و تقاضاى وصال وى بر آمده، مىگويد:
|
دل مى رود ز دستم، صاحبدان! خدا را |
دردا كه رازِ پنهان خواهد شد آشكارا |
|
جلوه يار، دل و عالم خيالىام را از من گرفت و راز درونى و پنهانم را كه عشق به او بود آشكار ساخت، و سپس محروميّت نصيبم گشت، اى صاحبدلان (خطاب به محبوب) براى رضاى خدا، به من دلباخته ترحّمى بنماييد كه دلِ از دست رفتهام بازگردد (در واقع، با اين بيان نه تنها مقام شدنِ فنا را كه حالًا بدست آورده، خواستار است، بلكه بقاء بعد از فناء را هم كه با مقام شدن فنا بدست مى آيد تقاضا مى كند) به گفته خواجه در جايى:
|
مرغِ دلم طايرى است، قدسىِ عرش آشيان |
از قفسِ تن ملول، سير شده از جهان |
|
|
از درِ اين خاكدان، چون بپرد مرغِ ما |
باز نشيمن كند، بر سر آن آشيان[١] |
|
و در جايى ديگر:
|
بفِكن بر صف رندان، نظرى بهتر ازاين |
بر در ميكده ميكن، گذرى بهتر از اين |
|
|
در حق من لبت آن لطف كه مى فرمايد |
گرچه خوب است، وليكن قدرى بهتر ازاين[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٢، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٥، ص ٣٥١.