جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٥ - غزل ٣٩ آن ترك پرى چهره كه دوش از بر ما رفت
در غزليات خواجه كمتر غزلى را مى توان يافت كه همه ابياتش از يك مطلب سخن گفته باشد. (اگرچه معمولًا غزليّاتش روى هم رفته حكايت از حالى كه در آن بوده مى نمايد) غزل ذيل از آن جمله است و حكايت از فراقى دارد كه خواجه پس از وصال گرفتار آن شده و در ناراحتى آن بسر مى برده است. مىگويد:
|
آن ترك[١] پرى چهره كه دوش از بَرِ ما رفت |
آيا چه خطا ديد؟ كه از راه خطا رفت |
|
نمىدانم محبوبى كه در غارتگرى و كشتنِ عشّاق (به صفت جلال و جمالش) يگانه مىباشد، شب گذشته از من چه خطايى ديد كه از ديدارش محروم ساخت؟ كه:
٢٨١
«وَأنَّ الرّاحِلَ إلَيْكَ قَريبُ المَسافَةِ، وَأنَّكَ لاتَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ، إلّاأنْ [وَلكِنْ] تَحْجُبُهُمُ الأعْمالُ السَّيِّئَةُ [الآمالُ] دُونَكَ.»
[٢]: (و [مىدانم] مسافت آن كه به سوى تو كوچ كند، كوتاه است و تو از مخلوقاتت در حجاب نيستى، جز آنكه [يا: ولى] اعمال زشت [يا: آرزوهاى] ايشان حجاب آنها مى شود.) بخواهد با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار دوباره نمايد و بگويد:
|
اى از فروغ رويت، روشن چراغ ديده! |
مانندِ چشم مستت، چشم جهان نديده! |
|
|
همچون تو نازنينى سر تا به پا لطافت |
گيتى نشان نداده، ايزد نيافريده |
|
|
تا كى كبوتر دل چون مرغ نيم بِسْمِل |
باشد زتيغِ هجرت در خاك و خون طپيده |
|
[١] - خواجه اين لفظ را گاهى در غارتگرى و كُشتن معشوق- عشّاق خود را- استعمال مى كند؛ زيرا مغول كه در غارتگرى و كشتار معروف بودهاند، از ترك ها محسوب مى شوند.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.