جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٠ - غزل ٣٨ مرحبا! اى پيك مشتاقان! بگو پيغام دوست
غير تو آنچنان ظهورى است كه براى تو نباشد تا آن آشكار كننده تو باشد؟! كى غايب بوده اى تا محتاج راهنمايى باشى كه بر تو رهنمون شود؟! و كجا دور بوده اى تا آثار و مظاهر مرا به تو واصل سازد؟! كور است چشمى كه تو را بر خود مراقب و نگهبان نمى بيند.).
و ممكن است اين بيت اشاره به جريان حضرت آدم ٧ و آمدن او به اين عالم داشته باشد. بخواهد بگويد: من چون پدرم، آدم ٧ براى دست يافتن به مقام خلافتِ «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[١]: (بدرستى كه خليفه و جانشينى براى خود در زمين قرار مى دهم.) كه منزلت والاى فنا و مخلصيّت (به فتح لام) است، بدين عالم آمدم. در جايى مى گويد:
|
فاش مى گويم و از گفته خود دلشادم |
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم |
|
|
من مَلَك بودم و فردوس برين جايم بود |
آدم آورد در اين دير خراب آبادم |
|
|
سايه طوبى و دلجويى حور و لب حوض |
به هواى سركوى تو برفت از يادم |
|
|
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار |
چه كنم؟ حرف دگر ياد نداد استادم[٢] |
|
|
سر ز مستى برنگيرد تا به صبحِ روز حشر |
هركه چون من در ازل يك جرعه خورد از جام دوست |
|
كسى كه چون من جرعه اى از باده ازلى آشاميد و «بَلى، شَهِدْنا»[٣]: (بله، گواهى مى دهيم.)، به «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٤]: (و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) گفت، ديگر نمى تواند در مستى بسر نبرد، تا صبح روز قيامت هم هوشيار نخواهد شد. و مست به اين جهان مى آيد و مست خواهد رفت- خواه توجّه به توجّه خود داشته باشد و يا نه- دليل بر اين امر، بيان.
[١] - بقره: ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٩، ص ٣١٥.
[٣] - اعراف: ١٧٢.
[٤] - اعراف: ١٧٢.