جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٩ - غزل ٣٨ مرحبا! اى پيك مشتاقان! بگو پيغام دوست
يا در ازل از آن بهرهمند بودهام، محروم مانده و به ياد آن روزگار در حيرت و شيدايى بسر مى برم. در جايى مى گويد:
|
صبا! به لطف بگو آن غزال رعنا را |
كه سر به كوه و بيابان تو داده اى ما را |
|
|
شكر فروش، كه عُمرش دراز باد! چرا |
تفقّدى نكند طوطىِ شكر خارا |
|
|
غرور حُسن اجازت مگر نداداى گل! |
كه پرسشى نكنى عندليب شيدا را[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: آشفتگى گفتارم، حكايت از پريشانى حال درونىام در فراقش مى كند. به گفته خواجه در جايى:
|
گر رود از پىِ خوبان دلِ من معذور است |
درد دارد چه كند؟ كز پى درمان نرود |
|
|
هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان |
دل به خوبان ندهد، وز پى اينان نرود[٢] |
|
|
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من |
بر اميدِ دانهاى، افتادهام در دام دوست |
|
محبوبا! دانستهام كه تو را جز از طريق مظاهر نمى توان مشاهده نمود و آن را دام، و تجلّياتت را دانه آن قرار داده اى تا صيدم نمايى، بدين اميد توجّه به كثرات را اختيار مىنمايم شايد تو را مشاهده كنم، نه آنكه علاقه به آن داشته باشم؛ كه:
٢٨٠
«إلهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ، فَأجْمِعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى إلَيْكَ. كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ؟! أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ المُظْهِرَ لَكَ؟! مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟! وَمَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ إلَيْكَ؟! عَمِيَتْ عَيْنٌ لاتَراكَ عَلَيْها رَقيباً.»
[٣]: (معبودا! بازگشت و توجّه به آثار و مظاهر، موجب دورى ديدارت مى گردد، پس با بندگى اى كه مرا به تو واصل سازد، عزمم را بر خود متمركز گردان. چگونه با چيزى كه در وجودش به تو نيازمند است مى توان بر تو راهنمايى جست؟! آيا براى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢، ص ٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٤.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨- ٣٤٩.