جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٥ - غزل ٣٤ سينهام زآتش دل، در غم جانانه بسوخت
ازاين غزل بخوبى ظاهر مى شود كه خواجه را با معشوق ديدارى بوده، و سپس به هجرانى طولانى مبتلا گشته كه فرياد از سوختنها مى زند. علّت آن را خود، توبه از عاشقى نمودن در بيت پنجم يادآور شده. خلاصه با گفتار اين ابيات اظهار اشتياق به ديدار دوباره او نموده و مى گويد:
|
سينهام ز آتش دل، درغم جانانه بسوخت |
آتشى بود دراين خانه، كه كاشانه بسوخت |
|
سينهام كه تحمّل هرگونه مصيبتى را داشت، غم ديدار و عشق حضرت جانان، چنان برافروختهاش نمود، كه كاشانه و بدن عنصرىام را هم شعله ور ساخت به گونه اى كه ديگر تاب تحمّل مصائب فراقش را نداشتم، در نتيجه بخواهد بگويد:
٢٥٨
«إلهى! ... غُلَّتى لا يُبَرّدُها إلّاوَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئُها إلّالِقاؤُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لَايَبُلُّهُ إلَّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ.»
[١]: (معبودا! ... سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، و آتش باطنىام را جز لقايت خاموش نمى كند، و به شوقم به تو جز نظر به روى [و اسماء و صفات] ات آب نمىزند.- به گفته خواجه در جايى:
|
من خرابم زغم يار خراباتى خويش |
مىزند غمزه او، ناوكِ غم بر دلِ ريش |
|
|
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را |
نرود بىمدد لطف تو، كارى از پيش |
|
|
پرسشِ حال دل سوخته كن بهرِ خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش[٢] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.