جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٠ - غزل ٣٠ دل، سراپرده محبت اوست
٣٢٩
أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالْخَيْبَةِ مَصْرُوفاً؛ وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[١]: (معبودا! كيست كه با التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد و ميهمانىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم، با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد، نمىشناسم؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را |
نرود بىمدد لطف تو، كارى از پيش |
|
|
آخراى پادشه حسن و ملاحت! چه شود |
گر لب لعل تو ريزد نمكى بر دل ريش |
|
|
پرسشِ حال دل سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب، گر بنوازددرويش[٢] |
|
|
فقرِظاهر مبين، كه حافظ را |
سينه، گنجينه محبّت اوست |
|
اى آنان كه به تهيدستى و فقر ظاهرىام مى نگريد! با من اين گونه مباشيد؛ زيرا محبّت حضرت دوست كه در سينه دارم از تمامى گنجهاى عالم گرانبهاتر مى باشد، بلكه ذرّه اى از آن، از دنيا و آخرت با ارزش تر است؛ كه:
٢٣٥
«وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصيباً!»
[٣]: (و زيان برد معامله بنده اى كه بهره و نصيبى از عشق و محبّتت را براى او قرار ندادى.- نيز:
٢٣٦
«أللّهُمَّ! اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ الإرْتِياحُ إلَيْكَ وَالحَنينُ ... وَقُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَةٌ [مُعَلَّقَةٌ] بِمَحَبَّتِكَ ... يا مُنى قُلُوبِ المُشْتاقينَ! وَيا غايَةَ آمالِ المُحِبّينَ!»
[٤]: (خداوندا! ما را از آنانى قرار ده كه عادت و كارشان شوق و شادمانى و نشاط به درگاه توست ... و دلهايشان پابست و علاقمند محبّتت مى باشد ... اى آرزوى دل مشتاقان! واى نهايت آرزوهاى دوستداران!).
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٤] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨- ١٤٩.