جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥ - غزل ١ ألا يا أيها الساقى! أدر كأسا وناولها
انس بسر مى برند. به گفته خواجه در جايى:
|
ياران، به ناز و نعمت و ما غرقِ محنتيم |
يارب! بساز كار من اى كار ساز من! |
|
|
حافظ ز غصّه سوخت، بگو حالش اى صبا! |
با شاه دوست پرورِ دشمنْ گدازِ من[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
فراز و شيب بيابان عشق، دام بلاست |
كجاست شير دلى؟ كز بلا نپرهيزد |
|
|
بر آستانه تسليم سر بنه حافظ! |
كه گر ستيزه كنى، روزگار بستيزد[٢] |
|
|
مرا در منزل جانان چه امن و عيش، چون هردم |
جرس فرياد مى دارد: كه بر بنديد محملها |
|
خواسته من آن است كه اگر جمال دوست دلربايى كند و عنايات او شامل حالم گردد، هميشه در امن و آسايش با او بسر برم؛ ولى افسوس! كه دلبستگىهاى عالم بشرى و عنصرى نمى گذارند همواره از مشاهده محبوب بهرهمند باشم و ساعتى چند به تماشاى او بنشينم، در جايى مى گويد:
|
آه از اينجور و تظلّم كه دراين دامگه است! |
واى از آن عيش و تنعّم كه در آن محفل بود! |
|
|
در دلم بود، كه بىدوست نباشم هرگز |
چه توان كرد؟ كه سعى من ودل باطل بود[٣] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: اراده من بر آن است كه همواره از مشاهده دوست برخوردار باشم، ولى چه مى توان كرد اگر او نخواسته باشد؛ كه:
٧
«إلهى! إنَّ اخْتِلافَ تَدْبيرِكَ وَسُرْعَةَ طَواءِ مَقاديرِكَ مَنَعا عِبادَكَ العارِفينَ بِكَ عَنِ السُّكُونِ إلى عَطآءٍ وَاليأْسِ مِنْكَ فى بَلآءٍ.
[٤]: (معبودا! بدرستى كه پى در پى آمدن تدبيرت و سرعت گذشت تقديراتت، بندگان عارفِ تو را از اين كه به عطايت آرام گيرند و هنگام بلا و گرفتارى از تو نوميد شوند، باز مى دارد.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٦، ص ٣٤١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٧، ص ١٢٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧١، ص ٢١٥.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.