جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٣ - غزل ٣٠ دل، سراپرده محبت اوست
خواجه در اين غزل در مقام اظهار اخلاص و محبّت به دوست بوده، و در ضمن با اين گفتار تمنّاى ديدار حضرتش را نموده، مىگويد:
|
دل، سرا پرده محبّت اوست |
ديده، آئينه دارِطلعت اوست |
|
آرى، عالم طبيعى بشر، پرده سراى حضرت محبوب و حقيقت و ملكوت اوست، و چنانچه اين حجاب نبود، همه به او راه داشتند؛ از طرفى ديگر، از همين پرده سراست كه مى توان به او و محبّتش راه يافت؛ زيرا وى در كنار مظاهر و مظهر اتمّش انسان جلوه ندارد، تاكسى يا موجودى او را ببيند و به وى مودّت بورزد؛ و ديگر اينكه ديدن حضرتش به چشم ظاهر ميسّر نيست، بلكه به ديده دل و نور ايمان مىتوان او را ديد و به او محبّت ورزيد. اينجاست كه كلام خواجه را مى توان درك نمود. بخواهد بگويد: دل و عالم طبع نه تنها منزلگاه و سراپرده حضرت محبوب است، كه جايگاه انس و محبّت او هم مى باشد؛ و ديده ظاهر هم آئينه دار طلعت و جمال ظاهر و مجازى موجودات است، تا از اين طريق به ملكوت مظاهر راه يابيم.
و ممكن است مراد خواجه از «دل»، قلب، و از منظور «ديده»، ديده دل باشد، بخواهد بگويد: سراپرده محبّت حضرتش قلب، و ديده باطن است كه جمال او را مىبيند.
و ممكن است منظور خواجه از بيت اين باشد كه: در آغاز، محبوب عاشق را برمىگزيند و محبّت خود را در دل او قرار مى دهد، كه: «دل، سراپرده محبّت اوست.»،