جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣ - غزل ١ ألا يا أيها الساقى! أدر كأسا وناولها
پىات مى باشند، تا بتوانند سختيهاى منازل را تحمّل نمايند؛ كه:
٢
«وَها! أنَا مُتَعَرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوْحِكَ وَعَطْفِكَ، وَمُنْتَجِعٌ غَيْثَ جُودِكَ وَلُطْفِكَ ... إلهى! ما بَدَأْتَ بِهِ مِنْ فَضْلِكَ، فَتَمِّمْهُ؛ وَما وَهَبْتَ لى مِنْ كَرَمِكَ، فَلا تَسْلُبْهُ.»
[١]: (و هان! اينك من متعرّض و خواهانِ نسيمهاى رحمت و مهر توام، و باران بخشش و لُطفت را خواستارم ... معبودا! آنچه از فضلت [براى من] آغاز كردى، به اتمام رسان؛ و آنچه از كَرَمت عنايت فرمودى، از من مگير.).
خلاصه آنكه: خواجه در اين بيت در مقام تقاضا و تمنّاى ديدار و مشاهده پى در پى دوست براى خود و سالكين مى باشد. در جايى مى گويد:
|
خيز تا از درِ ميخانه گشادى طلبيم |
بر دَرِ دوست نشينيم و مرادى طلبيم |
|
|
زادِ راهِ حرم دوست نداريم، مگر |
به گدايى، ز دَرِ ميكده، زادى طلبيم[٢] |
|
|
به بوى نافه اى كآخر صبازآن طرّه بگشايد |
ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها |
|
ما، در انتظار نفحات قدسى و تجلّيات جمالى محبوب و گشوده شدن پرده از جمال كثرات و مظاهر بوديم؛ امّا پيچيدگى آن و جهت جلالىاش چه خونها كه به دل فريفتگان و دلباختگانش ننموده، و آنان را اجازه ندادند تا همواره به مشاهده جمال او نايل شوند. بخواهد بگويد:
٣
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلَى جَميلِ رُؤْيَتِكَ، إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟!»
[٣]: (بارالها! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقانت را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان. معبودا! چگونه كسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، با پستى هجرانت خوار مى گردانى؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
اى شه خوبان! به عاشقان نظرى كن |
هيچ شهى، چون تو اين سپاه ندارد |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٥، ص ٣٠٠.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.