جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢ - غزل ١ ألا يا أيها الساقى! أدر كأسا وناولها
خواجه در اين غزل خبر از مشكلات راه عشق جانان داده، و چاره خلاصى از آنها را، دوام ذكر دوست و عنايات پى در پى او دانسته مى گويد:
|
الا! يا أيُّهَا السّاقى! أدِرْ كَأسْاً وناوِلْها[١] |
كه عشق آسان نمود اوّل، ولى افتاد مشكلها |
|
اى محبوبى كه نه تنها عشّاقت، بلكه تمامى عالم را- دانسته و ندانسته- مست جمال خود نمودهاى! به عاشقانت عنايت ديگرى داشته باش و پى در پى از ديدارت بهره مندشان ساز و از طريق مظاهرت- كه ظرف تجلّيات تواند- به خود آگاهشان فرما؛ كه:
١
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْ ءٍ، حَتّى لا أجْهَلَكَ فى شَىْ ءٍ.»
[٢]: (بار الها! از پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصود تو از [خلقت] من اين است كه خودت را در هر چيز به من بشناسانى، تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.- به گفته خواجه در جايى:
|
اى بُرده نَردِ حُسن ز خوبان روزگار |
قدّت به راستى چو سهى سروِ جويبار |
|
|
داديم دل به دست خط و خال و زلف تو |
از دست هر سه تا چه كشد اين دل فكار[٣] |
|
تا سختيهاى راه آنان را از پا در نياورد؛ چرا كه عشق تو را در آغاز آسان و سهل مىپنداشتند و از مشكلات راه بىخبر بودند، ناچار محتاج به نفحات و تجلّيات پى در.
[١] - هان! اى ساقى! پيمانه اى بگردان و به من ده.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٠، ص ٢٢٧.