جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٠ - غزل ٢٦ چو بشنوى سخن اهل دل، مگو كه خطاست
يك از دنيا و آخرت سر بندگى و خضوع فرود آورم؛ كه:
١٩١
«قَدْ أعْطَوُا المَجْهُودَ مِنْ أنْفُسِهِمْ لا مِنْ خَوْفِ نارٍ وَلا مِنْ شَوْقٍ إلَى الجَنَّةِ [شَوْقِ جَنَّةٍ] وَلكِنْ يَنْظُرُونَ فى مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَالأرْضِ كَما يَنْظُرُونَ إلى مَنْ فَوْقَها، فَيَعْلَمُونَ أنَّ اللَّهَ سُبْحانَهُ أهْلٌ لِلعِبادَةِ.»
[١]: ( [زاهدان حقيقى] تمام توان و كوشش خود را صرف مى كنند، نه از ترس آتش [جهنّم]، و نه بخاطر اشتياق به بهشت؛ وليكن در ملكوت و باطن آسمانها و زمين مى نگرند، چنانكه به كسى [خدايى] كه فوق آنهاست نظر مى كنند و مى دانند كه همانا تنها خداوند سبحان شايسته عبادت و پرستش است.) اين چه فتنه هايى است كه خواجهات در سر دارد، و چه شده كه نمى توانم سر فرود آورم «تبارك اللَّه از اين فتنه ها كه در سَرِ ماست» در جايى مىگويد:
|
دانى كه چيست دولت؟ ديدار يار ديدن |
در كوى او گدايى، بر خسروى گزيدن |
|
|
از جان طمع بريدن، آسان بود و ليكن |
از دوستانِ جانى، مشكل بود بريدن |
|
|
بوسيدنِ لب يار، اوّل ز دست مگذار |
كآخر ملول گردى، از دست و لب گزيدن |
|
|
فرصت شمار صحبت، كز اين دو راه منزل |
چون بگذريم ديگرنتوان به هم رسيدن[٢] |
|
|
در اندرونِ منِ خسته دل ندانم كيست |
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست |
|
محبوبا! هر چند مى خواهم بر فراقت صابر باشم و هجرانت را بر دل و عالم خاكى خسته و ناتوان خود هموار نمايم، ولى شور و غوغا و عشق درونىام نمىگذارد آرام و خاموش باشم؛ كه:
١٩٢
«إلهى! ... غُلَّتى لا يُبَرّدُها إلّاوَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئُها إلّا لِقآئُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لا يَبُلُّهُ إلّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ، وَلَهفَتى لا يَرُدُّها إلّارَوْحُكَ
[٣]: (معبودا! سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، و آتش باطنىام را جز لقايت خاموش نمى كند، و به شوقم به تو جز نظر به روى [و اسماء و.
[١] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللّه سبحانه، ص ٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٢، ص ٣٤٤.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩ و ١٥٠.