جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٩ - غزل ٢٦ چو بشنوى سخن اهل دل، مگو كه خطاست
خواجه در اين غزل مى خواهد از حالات معنوى خود خبر دهد، امّا بيم آن دارد كه گفتارش مورد قبول واقع نشود، لذا پيش از ياد آورى آن امور مى گويد:
|
چو بشنوى سخنِ اهل دل، مگو كه خطاست |
سخن شناس نهاى، دلبرا! خطا اينجاست |
|
اى آنان كه سخن اهل دل را مى شنويد! گفتارشان را بيهوده منگريد؛ زيرا اينان افرادى نيستند كه از روى هوى و خيال سخن بگويند، ايشان را ملكوت عالم و راز آفرينش هويدا گشته، كلامشان نور و از خطا مبرّاست، كه:
١٨٨
«ألْحِكْمَةُ رَوْضَةُ العُقَلآءِ وَنُزْهَةُ النُّبَلآءِ.»
[١]: (حكمت، بوستان عاقلان و گردشگاه زيركان و بزرگواران است.- نيز:
١٨٩
«ألْحِكْمَةُ شَجَرَةٌ تَنْبُتُ فِى القَلْبِ، وَتُثْمِرُ عَلَى اللّسانِ»
[٢]: (حكمت، درختى است كه در قلب مىرويد و بر زبان ميوه مى دهد.) خطا از شماست كه سخن شناس نيستيد و كلام حقّ را از كلام باطل تشخيص نمى دهيد؛ كه:
١٩٠
«حَرامٌ عَلى كُلّ عَقْلٍ مَغْلُولٍ بِالشَّهْوَةِ أنْ يَنْتَفِعَ بِالْحِكْمَةِ.»
[٣]: (سود بردن و بهره مندى از حكمت، بر هر عقلى كه به [بند و زنجير] خواهش نفسانى بسته شده، حرام و ناشايست است.)
|
سرم به دُنْيى و عُقبى فرو نمى آيد |
تبارك اللَّه از اين فتنه ها كه در سَرِ ماست! |
|
چه شده و مرا چه عنايتى از حضرت محبوب عطا شده؟ كه نمى توانم به هيچ.
[١] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الحكمة، ص ٧٨.
[٢] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الحكمة، ص ٧٨.
[٣] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الحكمة، ص ٧٨.