جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٥ - غزل ٢٢ ز باغ وصل تو يابد رياض رضوان آب
|
به پيشِ آينه دل، هر آنچه مى دارم |
بجز خيالِ جمالت، نمىنمايد باز[١] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
باز آى و دلِ تنگ مرا مونسِ جان باش |
وين سوخته را، محرمِ اسرارِ نهان باش |
|
|
خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روان بخش |
اى دُرج محبّت! به همان مهر و نشان باش[٢] |
|
|
مَهِل كه عمر به بيهوده بگذرد حافظ! |
بكوش وحاصلِ عمرِ عزيز را درياب |
|
اى خواجه! تا به مقصد و مقصود حقيقى خود راه نيافتهاى، عمر گرانمايه را به هدر مده؛ كه:
١٤٥
«إنَّ عُمْرَكَ مَهْرُ سَعادَتِكَ، إنْ أنْفَذْتَهُ فى طاعَةِ رَبّكَ.»
[٣]: (عمرت كابين خوشبختى توست، اگر آن را در فرمانبردارى از پروردگارت بكار بندى.- نيز:
١٤٦
«لا يَعْرِفُ قَدْرَ ما بَقِىَ مِنْ عُمْرِهِ إلّانَبِىٌّ أوْ صِدّيقٌ.»
[٤]: (ارزش باقى مانده از عمر خويش را جز پيامبر يا صدّيق نمى داند.- جدّيت بنما تا حاصلى از آن بگيرى و به مقامات معنوى و درجات عاليه معرفت نايل گردى؛ به گفته خواجه در جايى:
|
اى دل! آن بهْ كه خراب از مِىِ گلگون باشى |
بى زر و گنج، به صد حشمتِ قارون باشى |
|
|
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش |
كى روى؟ ره زكه پرسى؟ چه كنى؟ چون باشى؟[٥] |
|
و بكوش مجدّداً به فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٦]: (همان سرشت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٦.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص ٢٧٧.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٧، ص ٣٧٩.
[٦] - روم: ٣٠.