جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٠ - غزل ٢٢ ز باغ وصل تو يابد رياض رضوان آب
محبّتت پاك و خالص نموده، و به لقايت مشتاق گردانده ... و از دور نمودن و راندنت در پناه خويش آورده، و در جايگاه صدق و راستى در جوار خويش جايشان دادهاى.) به گفته خواجه در جايى:
|
اى كه در كشتن ما هيچ مدارا نكنى! |
سود و سرمايه بسوزىّ و محابا نكنى |
|
|
دردمندانِ غمت، زَهْرِ هَلاهِل دارند |
قصدِ اين قوم خطر باشد، هين! تا نكنى |
|
|
رنج ما را كه توان بُرد به يك گوشه چشم |
شرطِ انصاف نباشد كه مداوا نكنى[١] |
|
|
چو چشم من همه شب جويبار باغ بهشت |
خيال نرگس مست تو، بيند اندر خواب |
|
معشوقا! نه تنها ديدگان اشكبارم در عالم خواب و خيال به اشتياق چشمان مست و خمار آلود و تجلّيات فانى كنندهات سرگرم مى باشد، كه جويبار باغ بهشت هم در اين خيال گريان و جارى است. كنايه از اينكه: با وصالت به آب چشمانم پايان بده. به گفته خواجه در جايى:
|
اشكِ آلوده ما گرچه روان است، ولى |
به رسالت، سوىِ او پاك نهادى طلبيم[٢] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
روزوشب، خوابم نمى آيدبه چشمِ مِىْ پرست |
بس كه دربيمارىِ هجرتوگريانم چوشمع |
|
|
درميان آب وآتش، همچنان سرگرمِ توست |
اين دلِ زارِ نزارِ اشكبارانم چو شمع |
|
|
آتشِ مِهْر تو را حافظ عجب در سر گرفت |
آتش دل، كِىْ به آب ديده بنشانم چو شمع[٣] |
|
|
به حُسنِ عارض و قَدّتو برده اند پناه |
بهشت و طوبى، طوبى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآب |
|
دلبرا! جمال و كمال و طراوت و هر چيز ديگرى كه بهشت و طوبى دارند، از تو و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٤، ص ٣٨٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٥، ص ٣٠٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.