جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٠ - غزل ١٩ آفتاب از روى او شد در حجاب
|
از خيالم باز نشناسد كسى |
گر در آغوشش ببينم شب به خواب |
|
چنانچه محبوبم را در عالم خواب (كه قطع تعلّق از عالم طبيعت مى كنم) مشاهده نمايم، به نيستى خود توجّه خواهم نمود، و از من اهل كمال و ملكوتيان جز صورت خيالى نخواهند ديد تا بشناسندم.
|
شاهدان مستورومستان بىشكيب |
خانقه معمور و درويشان خراب |
|
مىخواهد بگويد: چه شده كه محبوب متجلّى به اسماء و صفاتم، با آنكه دريغى از ديدارش براى عُشّاق خود ندارد، مستان مشاهدات او باز در بىصبرى بسر مىبرند؟ و چه شده كه عالم با حُسن و جمال دلدار آباد است، ولى اهل دل باز در خرابى و ناراحتى بسر مى برند و از تجلّى، تجلّى ديگر و از حسنى، حسن ديگر را طالبند؟ بخواهد با اين بيان بگويد: محبوبا! اگر باز اشتياق به ديدار ديگرت دارم، علّت آن است كه حسن تو را پايانى نمى باشد. به گفته خواجه در جايى.
|
خدا چو صورت ابروىِ دلرباى تو بست |
گشادِ كار من اندر كرشمههاى تو بست |
|
|
هزار سروِ چمن را به خاك راه نشاند |
زمانه، تا قَصَبِ زَرْكشِ قباىِ تو بست |
|
|
مرا و مرغ چمن را ز دل ببرد آرام |
سحر گهان، كه دلِ هر دو در نواى تو بست[١] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
رواقِ منظر چشم من آشيانه توست |
كرم نما وفرود آ، كه خانه، خانه توست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧، ص ٦٩.