جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٩ - غزل ١٩ آفتاب از روى او شد در حجاب
|
آن شمعِ سرْ گرفته، دگر چهره بر فروخت |
و آن پير سالخورده، جوانى ز سر گرفت |
|
|
هر سَرْوْ قد كه بر مَه و خور جلوه مى فروخت |
چون تو در آمدى، پىِ كار دگر گرفت[١] |
|
|
دست ماه و مهر بر بنددبه حُسن |
ماه بىمهرم، چو بگشايد نقاب |
|
محبوب، با من بىمهر است و چهره نمى گشايد، و چنانچه نقاب از رخ بر افكند، حُسنش دست مهر (خورشيد- ماه را خواهد بست و عاشقانش جز به او نخواهند نگريست؛ كه:
١٢٩
«يا مَنْ تَجلّى بِكَمالِ بَهآئِهِ! فَتَحَقَّقَتْ عَظَمَتُهُ الإسْتِواءَ، كَيْفَ تَخْفى وَأنْتَ الظّاهِر؟! أمْ كَيْفَ تَغيبُ وَأنْتَ الرَّقيبُ الْحاضِرُ؟ انَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ، وَالْحَمْدُلِلّهِ وَحْدَهُ.»
[٢]: (اى خدايى كه با نهايت زيبايى و فروغ جلوه نمودى تا اينكه عظمتت تمام مراتب وجود را فرا گرفت! چگونه پنهانى با آنكه تنها تو آشكارى؟ يا چگونه غايبى در صورتى كه فقط تو مراقب و حاضر هستى؟ همانا تو بر هر چيز توانايى، و سپاس مخصوص خداوند يكتاست.- به گفته خواجه در جايى:
|
شراب خورده و خوى كرده، كى شدى به چمن |
كه آب روى تو آتش در ارغوان انداخت |
|
|
به يك كرشمه كه نرگس ز خود فروشى كرد |
فريبِ چشم تو، صد فتنه در جهان انداخت |
|
|
ز شرم آنكه به روى تو نسبتش كردند |
سَمَن به دست صباخاك در دهان انداخت[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٣، ص ١٠٦.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٩، ص ١٠٢.