جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٦ - غزل ١٨ گفتم اى سلطان خوبان! رحم كن براين غريب
|
سر فرازم كن شبى از وصل خوداى ماه رو! |
تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع |
|
|
همچو صبحم يك نَفَس باقى است بىديدارِ تو |
چهره بنما دلبرا! تا جان بر افشانم چو شمع[١] |
|
|
گفت: حافظ! آشنايان در مقام حيرتند |
دور نبود، گر نشيند خسته و غمگين غريب |
|
پس از آن همه گفتار، دوست مرا گفت: چرا اين همه از محروميّت خود سخن مىگويى، وقتى آشنايان درگاهِ ما، در مقام حيرت باشند، و از ديدارى، ديدارى ديگر طلبند، بعيد نيست تو غريب، در غم هجران و خستگى ايّام فراق به سر برى، در جايى مى گويد:
|
ما ز ياران، چشمِ يارى داشتيم |
خود غلط بود، آنچه ما پنداشتيم |
|
|
تا درختِ دوستى، كى بَر دهد |
حاليا رفتيم و تخمى كاشتيم |
|
|
گفتگو، آيين درويشى نبود |
ورنه با تو، ماجراها داشتيم |
|
|
گفت: خود دادى به ما دل حافظا! |
ما محصِّل بر كسى نگماشتيم[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٢، ص ٣٢٤.