جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٥ - غزل ١٨ گفتم اى سلطان خوبان! رحم كن براين غريب
|
گفتم: اى شام غريبان طرّه شبرنگ تو! |
در سحرگاهان حذر كن، چون بنالد اين غريب |
|
با دوست گفتم: اى كه زلف سياه و ظلمت كثراتت براى من چون شب ظلمانى غريبان مى باشد (كه چراغى ندارند تا به نورش استضائه كنند- در رنج و تعب هجرانت قرار گرفته و بسر مى برم و نمى توانم به ملكوتشان راه يابم! هرچه زودتر مرا از اين ناراحتى نجات بخش، و راضى مباش كه در هنگام سحر سخنى كه رضاى تو در آن نيست (گفتار گله آميز) از من صادر شود. در جايى مى گويد:
|
دارم از زلف سياهت گله چندان، كه مپرس |
كه چنان زو شدهام بىسر و سامان، كه مپرس |
|
|
كس به امّيد وفا، ترك دل و دين مكناد |
كه چنانم من از اين كرده پشيمان، كه مپرس |
|
|
گفتمش: زلف، به كينِ كه گشادى؟ گفتا: |
حافظ! اين قصّه دراز است، به قرآن كه مپرس[١] |
|
|
باز گفتم: ماه من! آن عارضِ گلگون مپوش |
ورنه خواهى ساخت ما را خسته ومسكين غريب |
|
اكتفا به سخن گذشته نكردم و مجدّداً محبوب را گفتم: كه جمال نورانى و بر افروخته خود را از من مپوشان، وگرنه خسته خاطر و تهيدست از ديدار، و به غربت و دورى خود مبتلايم خواهى نمود. به گفته خواجه در جايى:
|
روز و شب خوابم نمى آيد به چشمِ مِىْ پرست |
بس كه در بيمارىِ هجرِ تو گريانم چو شمع |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٢، ص ٢٤٨.