جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٣ - غزل ١٥ لطف باشدگر نپوشى از گداها روت را
اى محبوب بىهمتا! تلخى هجران كشيدن تا به كى؟ چهره زيباى خود را بنماى تا روى چون ماهت را ببينم؛ كه:
٩٨
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ. إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟!»:
[١]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى موحّدانت مبند، و مشتاقانت را از مشاهده ديدار زيبايت محجوب مگردان. بارالها! نَفْسى را كه به توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوار مى نمايى؟!) در جايى مى گويد:
|
دل از من برد و روى از من نهان كرد |
خدا را، با كه اين بازى توان كرد |
|
|
چرا چون لاله خونين دل نباشم |
كه با من نرگس او سر گران كرد |
|
|
صبا! گر چاره دارى، وقت، وقت است |
كه درد اشتياقم، قصد جان كرد[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
درآ، كه در دل خسته، توان در آيد باز |
بيا كه بر تن مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا كه فرقت تو چشم من چنان بربست |
كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز[٣] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٧، ص ١٤٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.