جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٢ - غزل ١٥ لطف باشدگر نپوشى از گداها روت را
|
آن روز، عشقِ ساغرِ مى خرمنم بسوخت |
كآتش ز عكسِ عارضِ ساقى در آن گرفت |
|
|
زين آتش نهفته كه در سينه من است |
خورشيد، شعله اى است كه بر آسمان گرفت[١] |
|
بوى گل برخاست، گويى در چمنها رُوت بود.
بلبلان مستند، گويى ديده چون مارُوت را.
محبوبا! بوى گلِ رويت را از چمنزار و ملكوت تمامى مظاهرت استشمام مىكنم، گويى عطر توست كه به مشام جانم مى رسد و بلبلان را مست مى نگرم، گويا ايشان نيز مشام جانشان عطر جمال تو را استشمام مى كنند؛ كه:
٩٧
«تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْءٍ فَما جَهِلَكَ شَىْ ءٌ، وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ فَرَأيْتُكَ ظاهِراً فى كُلّ شَىْءٍ.»
[٢]: (خودت را به هر چيز شناساندى و لذا هيچ چيز به تو جاهل نيست، و تويى كه خودت را در همه اشياء به من شناساندى و در نتيجه تو را در هر چيز آشكار ديدم.- به گفته خواجه در جايى:
|
عارف از پرتوِ مى، راز نهانى دانست |
گوهر هركس از اين لعل توانى دانست |
|
|
شرحِ مجموعه گل، مرغ سحر داند و بس |
كه نه هر كو ورقى خواند، معانى دانست[٣] |
|
باز خواجه با اين بيت در مقام اظهار اشتياق به ديدار حضرت دوست مى باشد، لذا مى گويد:
|
تا به كى با تلخى هجر تو سازداى صنم! |
روى بنما تا ببيند حافظِ ما، رُوت را |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٧، ص ٨٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٢، ص ٩١.