جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٠ - غزل ١٥ لطف باشدگر نپوشى از گداها روت را
ظاهراً خواجه وصالى داشته سپس به هجران مبتلا گشته، تقاضاى وصال مجدد مىنمايد، بيت ختم شاهد بر اين بيان است. مىگويد:
|
لطف باشدگر نپوشى از گداها رُوت را |
تا به كام دل ببيند ديده ما رُوت را |
|
اى دوست! به ما گدايان و محتاجان ديدارت لطفى نما و ديده دل ما را به مشاهده جمالت ديگر بار بهرهمند ساز؛ كه:
٩٥
«فَقَد انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتَى، فَأنْتَ لا غَيْرُكَ مُرادى، وَلَكَ لا لِسِواكَ سَهَرى وَسُهادى، وَلِقآؤُكَ قُرَّةُ عَيْنى، وَوَصْلُكَ مُنى نَفْسى.»
[١]: (توجّهم [از همه بريده و] تنها به تو پيوسته، و ميل و رغبتم تنها به سوى تو منصرف گشته؛ پس تويى مقصودم، نه غير تو، و تنها براى توست شب بيدارى و كم خوابىام، ولقايت نور چشمم، و وصالت تنها آرزوى جانم مى باشد.) به گفته خواجه در جايى:
|
پيش از اينت بيش از اين غمخوارى عُشّاق بود |
مهر ورزىّ تو با ما شهره آفاق بود |
|
|
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد |
ما به او محتاج بوديم، او به ما مشتاق بود |
|
|
بر دَرِ شاهم، گدايى، نكته اى در كار كرد |
گفت: بر هر خوان كه بنشستم، خدا رزّاق بود[٢] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٧، ص ١٣٣.