جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٢ - غزل ١٤ ما برفتيم و تو دانى و دل غمخور ما
گويا نرسيدن به مقصود و انتظار و اشتياق به ديدار حضرت محبوب، خواجه را وادار به سرودن اين غزل نموده، اگرچه ضمائر ابيات را جمع استعمال نموده، ولى غرضش خود اوست؛ چنانكه مطلوب است آن كس كه در مقام دعا برمى آيد براى استجابت دعايش، ديگران را هم در نظر بگيرد، كه:
٨٩
«إذا دَعا أحَدُكُمْ، فَلْيَعُمَّ، فَإنَّهُ أوْجَبُ لِلدُّعآءِ.»
[١]: (وقتى دعا مى كنيد، براى همه دعا كنيد، كه اين گونه دعا كردن به استجابت نزديكتر است.- نيز
٩٠
«إنَّ مَنْ دَعا لأخيهِ بِظَهْرِ الغَيْبِ، نُودِىَ مِنَ العَرْشِ: وَلَكَ مِأَةُ ألْفِ ضِعْفٍ.»
[٢]: (بدرستى كه هركس در غياب برادر [دينى] اش براى او دعا كند، از عرش ندايش مىكنند: كه صد هزار برابر آن [دعايى كه براى برادرت نمودى] براى توست.)
|
ما برفتيم و تو دانى و دل غمخور ما |
بختِ بد تا به كجا مى برد آبشخور ما |
|
محبوبا! براى ديدارت در اين راه قدم نهادم، چون عنايتى نفرمودى بازگشتم، نمىدانم بخت بدم مرا به كجا خواهد كشانيد؟ آيا بازم به خود مى خوانى و الطافت را شامل حالم مى نمايى، يا خير؟ حال اين تو و اين دل غمخوار من.
در جايى مى گويد:
|
دلم را شد سر زلف تو مسكن |
بدينسانش فرو مگذار و مشكن |
|
[١] - وسائل الشّيعة، ج ٤، ص ١١٤٥، باب ٤٠، روايت ١.
[٢] - وسائل الشّيعة، ج ٤، ص ١١٤٨، باب ٤٢، روايت ١.