جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٩ - غزل ١٢ صبا! به لطف بگو، آن غزال رعنا را
خواجه در اين غزل در مقام اظهار اشتياق به ديدار حضرت دوست بوده، و در ضمن گله از طولانى شدن ايّام فراق نموده. مىگويد:
|
صبا! به لطف بگو آن غزال رعنا را: |
كه سر به كوه و بيابان تو داده اى ما را |
|
اى نسيمهاى قدسى و پيام بران كلامِ دوست، به دوست! و يااى آنان- انبياء و اولياى الهى :- كه قرب و انس دوست نصيبتان گشته! پيام ما را به آن آهوى خوش قد و قامت و محبوب بىهمتا و فرارى از بندگانش برسانيد و بگوييدش: «كه سر به كوه و بيابان تو داده اى ما را»، نظر لطفى به ما بنما و از هجرمان خلاصى بخش؛ كه:
٨٣
«إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟!»
[١]: (معبودا! نَفْسى را كه به توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوارش مى نمايى؟!)
|
شكر فروش، كه عمرش دراز باد! چرا |
تفقّدى نكند طوطىِ شكرخارا؟ |
|
اى محبوبى كه به گفتار شكرين خود، عاشقانت را به خود مى خوانى و به ديدار جمال زيبايت نايل مى سازى! ما هم طوطى شكر خوار توييم، چرا تفقّدى از ما نمىنمايى؟!
٨٤
«إلهى! مَنِ الّذِى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مولىً
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.