جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٧ - غزل ١١ به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را
|
همه شب در اين اميدم، كه نسيمِ صبحگاهى |
به پيام آشنايى، بنوازد آشنا را |
|
معشوقا! شبها را به اميد نفحات سحرگاهى و نسيمهاى رحمتت با بيدارى بسر مىبرم، تا شايد با پيامهاى آشنايت مرا هم چون ديگران مورد لطف و عنايت خود قرار دهى. در جايى مى گويد:
|
اى نسيم سحر! آرامگه يار كجاست؟ |
منزل آن مَهِ عاشق كُش عيّار كجاست؟ |
|
|
شب تار است و رَهِ وادى ايمن در پيش |
آتش طور كجا، وعده ديدار كجاست؟ |
|
|
عاشق خسته ز درد غم هجران تو سوخت |
خود نپرسى تو كه آن عاشق غمخوار كجاست؟[١] |
|
لذا مى گويد:
|
به خدا، كه جرعه اى دِهْ تو به حافظ سحر خيز |
كه دعاى صبحگاهى، اثرى دهد شما را |
|
محبوبا! مىدانم كه دعاى سحرگاهان را دوست دارى و به آن ترتيب اثر مىدهى، خواسته خواجهات اين است كه: جرعه اى از شراب تجلّيات و مشاهداتت به او عنايت فرمايى، كه سخت در اضطراب و ناراحتى بسر مى برد. در جايى مى گويد:
|
ما ورد سحر بر سر ميخانه نهاديم |
اوقات دعا در رَهِ جانانه نهاديم[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٠، ص ٣٢٣.