ترجمه بحار الانوار (قسمت سوم از جلد پانزدهم) - موسوي همداني، ابوالحسن - الصفحة ٤٠٧
سماحت و سخاوت آن بيست درهم خود را كه جز او چيزى نداشت بطلبكار داد و در نتيجه محكوم را از مرگ نجات داده و از چوبه دار پائين آوردند شخص محكوم آمد نزد زن و گفت هيچ كس نسبت بمن ذى حقتر از تو نيست بزرگترين منت را بر من دارى مرا از مرگ نجات دادى و اكنون من بنده وار در خدمت تو هستم و از تو جدا نخواهم شد. بهمراه زن حركت كرد تا كنار دريا رسيدند آن مرد ديد در آن كنار گروهى گرد هم هستند و كشتىهائى هم در آن ميان هست بزن گفت تو اينجا بنشين تا من بنزد اين گروه بروم تا كارى انجام داده و مزدى گرفته و غذائى فراهم نمايم. نزد آن جماعت آمد و سؤال كرد در داخل كشتى شما چه هست؟ پاسخ دادند مال التجاره و جواهرات و عنبر و چيزهاى ديگر و اما اين كشتى ديگر فقط براى سوارى ما است. مرد گفت ارزش اين مال التجاره شما چقدر است؟ گفتند: خيلى زياد كه نميشود اندازهاى برايش گفت. مرد گفت: من چيزى دارم كه ارزش او از تمام اين اموال بيشتر است گفتند چيست؟ گفت كنيزى كه نظير او را هرگز نديدهايد. جماعت خواستار خريدارى او شدند. مرد گفت با يك شرط حاضرم و آن شرط اينكه يكى از شما برود و او را ببيند پس از مراجعت بدون آگاهى و اطلاع كنيز معامله انجام شود و پس از اينكه پول را پرداختيد و من رفتم و از اين منطقه دور شدم برويد و كنيز را بياوريد. آن گروه پذيرفتند و كسى را فرستادند بطرف كنيز اين شخص رفت و پس از برگشت گفتار مرد را تصديق كرد و گفت مانند اين كنيز نديدهام بالاخره معامله را به مبلغ ده هزار درهم خاتمه داده و وجه را بآن مرد پرداختند مرد رفت پس از مدتى آن جماعت نزد زن آمده و گفتند حركت كن و سوار كشتى شو. زن گفت چرا و بچه مناسبت؟
گفتند ما تو را از اربابت خريدهايم. زن گفت آن مرد مالك من نيست و اصلا من آزادم و كنيز نيستم. گفتند همين كه گفتيم حركت كن و يا باجبار تو را خواهيم برد بناچار همراه آنها حركت كرد كنار ساحل كه رسيدند هيچ يك از آنها بكسى بديگرى اطمينان نداشتند براى اينكه زن در دسترس هيچ يك نباشد زن را در آن كشتى مال التجاره سوار كردند و همه آنها در آن كشتى سوارى سوار شده و حركت كردند ناگهان بفرمان الهى بادى وزيد دريا طوفانى شد و تمام اين جماعت با كشتى سوارى خود غرق شدند ولى كشتى مال التجاره كه زن هم در داخل او بود نجات يافته و بساحل رسيد زن كشتى را در ساحل بست و خود در آن جزيره مشغول گردش شد چه جزيره مطبوعى آب و هواى خوب و ميوههاى گوناگون زن بخود گفت همين جا مىمانم و از اين آب و ميوهها ميخورم و در اين جزيره بعبادت پروردگار ميپردازم. در همين حال خداوند متعال بيكى از انبياء بنى اسرائيل وحى نمود كه بآن پادشاه اعلام نمايد. در فلان جزيره بنده عزيز و موجود شريفى هست. لازم است