ترجمه بحار الانوار (قسمت سوم از جلد پانزدهم) - موسوي همداني، ابوالحسن - الصفحة ٤٠٦
خود حد زنا را اجراء كن. قاضى مجددا برگشت نزد زن و گفت سلطان بمن دستور داده كه تو را سنگسار كنم. اكنون اگر مرا اجابت كنى راه نجات هست و گر نه سنگسار خواهى شد.
زن اصلا ممكن نيست. هر چه ميخواهى بكن. قاضى بدبخت زن را براى اجراء حد بيرون برد و دستور داد و گودالى حفر كردند زن بيچاره را در آن گودال افكنند و مردم همه سنگسارش كردند و بحسب ظاهر ديدند كار زن تمام شد و زن مرد لذا مردم مراجعت نمودند ولى مختصر رمقى در زن مانده بود شب فرا رسيد هوا تاريك شد زن با زحمت زياد خود را حركت داد و بالاخره توانست از گودال بيرون آيد با كمال ضعف و ناتوانى حركت كرد تا از شهر خارج شد و خود را بصومعهاى كه راهى در آنجا بود رسانيد و باقيمانده شب را بر در صومعه خوابيد صبح كه راهب در را باز كرد زنى را در بر صومعه خود ديد از آن زن استفسار نمود. و زن قصه و داستان خود را شرح داد راهب بحال زن رقت كرد و با محبت و مهربانى زن را بدرون صومعه برد. راهب پسر كوچكى داشت كه جز او فرزندى نداشت.
راهب بمعالجه جراحات زن پرداخت تا بكلى همه زخمها بهبودى يافت و زن سالم شد و راهب كودك يگانه را بزن سپرد تا تربيتش كند در آن صومعه مشغول عبادت شدند.
اتفاقا راهب كارگزارى داشت كه كارهاى او را انجام ميداد. در همان روزها كه آن زن در منزل راهب بود و كودك را سرپرستى ميكرد و بعبادت مشغول بود آن كارگزار نسبت بآن زن علاقه شديدى پيدا كرد و درخواست نامشروع خود را باو پيشنهاد نمود. زن با ايمان در مقابل اصرار او استقامت بيشترى نشان داد. كارگزار زن را تهديد كرد كه اگر اجابت نكنى تو را بكشتن خواهم داد. زن گفت هر چه ميخواهى بكن اجابت تو محال است.
كارگزار نقشه شوم خود را از راه كودك شروع كرد. طفل بيگناه را گرفت و با يك فشارى كه بحلقوم نازك او وارد ساخت كودك را كشت و فورا آمد نزد راهب و گفت: اين زن بدكاره را آوردهاى و با آن همه محبت كه باو نمودى بجاى تقدير از نعمت طفلى كه در دستش بامانت سپردى او را كشت. راهب نزد زن آمد و گفت اين چه كارى است كه كردهاى؟ زن حقيقت مطلب و قضيه را گفت: راهب پس از روشن شدن حقيقت بزن گفت: حرف تو حق است ولى قلبم راه نميدهد كه تو در اين جا بمانى اين مبلغ بيست درهم را بگير و توشه راه خود ساز و از اينجا بيرون رو خدا حافظ و نگهبان تو باشد. زن شبانه حركت كرد و صبح آن شب بدهكدهاى رسيد اتفاقا در آن قريه با حادثهاى مواجه شد ديد كسى را بر چوبه دار زدهاند ولى هنوز نمرده است از اصلش و علت مطلب جويا شد گفتند اين شخص مبلغ بيست درهم قرض دارد و رسم ما اين است كه اگر كسى اين مبلغ بدهكار باشد او را بر چوبه دار ميزنيم تا مبلغ را بطلبكار خود بپردازد و گر نه بايد كشته شود. زن با كمال